X
تبلیغات
خیلی نامردی

خیلی نامردی

بی تو بودن را برای باتو بودن دوست دارم

تلنگر

افسوس


برچسب‌ها: پویا زادسر
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 1:43 توسط پویا زادسر |

دوستی های از یاد رفته....

 

آسمون دلم گرفته

آخه خيلي وقته تنگه

تنگه اون روزهاي رفته

تنگه اون وقتاي بي دليل خنده

اون آرزوهايي كه پشت سر موند

اون آدمايي كه رفتنو،

 فقط يه خاطره ازشون موند

يادته هر كسي فقط خودش بود؟!

تو اوج سادگي و بچگي خيلي بزرگ بود!!!

 

رد ميشن آدما از جلوي چشمام

ميريزه خاطره هاشون توي ذهنم مثله اشكام

زنده ميشه هر چي كه پاك كرده بودم

اون همه شاديا ييكه ديگه از ياد برده بودم

 

كاشكي كه دوباره بيان اون روزا

روزاي دوستي و مهربونيو قهقهه ها

روزاي دوستياي پاك و بي ريا

كه هيچي توش پيدا نبود غير خدا!

پس كجا رفت اون همه غوغا؟؟

اون همه محبت و شور و وفا؟؟

...

حيف كه: "گرچه آب رفته باز آيد به جوي

ماهي بيچاره اما مرده بود"

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 10:53 توسط پویا زادسر |

ایا صبر کنم بر ان که بر من صبر نکرد؟

از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ،

 

فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه

 

دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش

 

 بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم

 

 شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي

 

پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين

 

نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه

 

 ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر

 

مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم

 

براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم

 

 نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم

 

 و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و

 

هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر

 

 كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 1:58 توسط پویا زادسر |

شک

گاهی شک می کنم به بودنم !

دلتنگ رفتنم ...

می روم ...

می روم با هزار حرف مانده در دل ...

با هزارو يک آرزوی مانده در گل ...

ديگر خسته از ماندنم !

نه کسی در انتظار من است ...

نه من در انتظار کسی!

نه عشقی براي فروختن دارم ...

نه پولی برای خريدن !

آنقدرگنگ گشته ام که ديگر خواب نيز نمی بينم !

حتی صدای دلم را نمی شنوم ...!

من فقط هيچ دارم و هيچ !!!

تا بخواهی قصه های پر از غصه دارم ...

حرفهای داغدار و به عزا نشسته دارم ...

تا ديروز مجنون قصه ها بودم ،

اما امروز کفنی برای خود ندارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 16:3 توسط پویا زادسر |

اگه دوستم داشتي چرا تنهام گذاشتی؟

به اخر خط رسیده بودم ...

باید بهش ثابت می کردم دوستش دارم ...

خیلی عصبانی بودم ...

گفت : اگه دوستم داری رگت را بزن ...

گفتم مرگ و زندگی دست خداست ...

گفت : ديدي دوستم نداري !!!

خيلي بهم برخورد ...

تيغ را برداشتم و رگم را زدم ...

وقتي تو آغوش گرمش جون ميدادم ...

آرووم زير لب گفت :

اگه دوستم داشتي چرا تنهام گذاشتی؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 13:29 توسط پویا زادسر |